و سوگند ب لحظه ای ک صدای sms گوشی فینگیل بلند میشود : "باز تو خوابیدی؟" و او پاسخ میدهد " ب جد آباجیم قسم ک نچ! من بیدار بیدارم ".
من این شعر را خیلی دوست میدارم . یک آدم صدا باحالی هم پیدا شده ک آن را خوانده . یک دوست خیلی خوبی هم هست ک این را بمن هدیه داده . ذوق ندارد ؟ بله ک دارد . نشان ب آن نشان ک من از دیشب تا الان شصتاد بار این آهنگ را گوش دادم ام.
ادامه مطلب ...
استاد مخابرات پیش رفته در حالی ک خیلی جدی دارد نوشته های قبلی اش روی تخته را نگاه میکند : "برای رفع این مسئله از دمدولاتور چنگال باغبانی استفاده میکنیم " بعد نگاهی ب ما می اندازد و یک چیزی توی قیافه های ما میبیند ک باعث میشود بگوید " همون شن کش خودمونه بابا ! حالا من ترجمش کردم اسمشو گذاشتم چنگال باغبانی "
ما : :|
استاد : " شن کشم نمیدونید چیه ینی ؟! "
ما : آیکون بعضی وختا بیاید فارسی رو پاس نداریم خب ؟
ب نظر من هر انسانی حق دارد وقتی خوابش می آید ی کمی خنگ بشود . حالا ی ذره بیشتر هم شد عیبی ندارد. هی هم فرت و فرت سوتی بدهد ! حتی اگر شخص مذکور از دید دیگران انسان باهوشی باشد، حق دارد وقتی خوابش می آید سطح آیکو ایی برابر با یک اسب آبی داشته باشد. برای مثال اصلن تعجبی ندارد ک وقتی نماز خواندش تمام شد مولتی ویتامین ب او بگوید " قبله خونت قبلنا 180 درجه اونوری نبود ؟ " خوابش می آید خب حق دارد یادش برود ک آقای خدا کدوم وری بود. حق ندارد ؟ همچنین میتواند توی غذا ب جای دو لیوان یک پارچ آب بریزد و دستاوردش ب جای خورشت بشود سوپ . سوپ هم چیز بدی نیست حالا همیشه ک عادم نباید خورشت بخورد ک . بعد هم میتواند در حالی ک چشمانش قد یک نخ باریک شده ب جای ارسال پیامش ب دونه برف آن را بفرستد ب آقای آبی و صبح بفهمد ک شرفش رفته حتی ! اصلن هم آنچه در بالا رفت شرح حال فینگیل نبود. شما هم ب جای اینکه زود قضاوت کنید بروید از آقای خدا بترسید. باشد ک رستگار شوید
آی دوست خوبی ک میگویی این را ب یاد من گوش میکنی باید عرض بدارم ب خدمتت ک این . " جم کن ک ب زودی عازمیم ". بله ! اینجوریاس.
او یک پیر مرد اخموی بداخلاق است .
من نمیتونم با ایشون ارتباط برقرار کنم ابدنم ب حوزه کاریشون علاقه ندارم.
- مدیر گروه مربوطه- : شما رزومه خوبی دارید ولی ایشون خودش اول از همه دست گذاشته رو شما بقیم نمیتونن چیزی ب ایشون بگن شما پس فردا بخوای بری سرکار کارت گیر ایشونه بخوای هیئت علمی بشی بازم کارت گیر ایشونه حتی برا ادامه تحصیلم بخوای بری ایشون نفوذ خیلی بالایی داره .
پس دیوار بلندیه ولی من ازش رد میشم !
- چیزی گفتین ؟
نه ، میفرمودید.
- ب هرحال ب نظر من سعی کنید با ایشون کنار بیایید چون حتی اگه بخوان میتونن شما رو آموزش محور کنند از دست منم کاری بر نمیاد.
از اتاق مدیر گروه آمدم بیرون و ب این فکر کردم ک 90 درصد مردهایی ک من تا بحال توی زندگیم دیده ام " پَچول " بوده اند. آدم های این دانشکده برای آن پیرمرد اخموی بد اخلاق احترام قائل نیستند فقط ب شدت از او میترسند ! و این نمونه بارز "پچولی" است.
او بداخلاق و اخمو است ؟ او حتی جواب سلام دانشجوهایش را هم نمیدهد ؟ او خیلی کله گنده است ؟ دانشجویانش باید روی موضوعی کار کنند ک او میخواهد ؟ فعلن ک داریم روی موضوعی کار میکنیم ک من میخواهم !
باور کنید یکی از بدترین روش های دلداری دادن ب یک شخص این است ک برای او موقعیت های افتضاح تر را مثال بزنید تا شخص مورد نظر احساس خوشبختی کند ! بیایید برای کسی ک مشکلی دارد روضه ی کسانی ک اوضاعشان ب مراتب بد تر از او است را نخوانیم. بیایید از امروز ب دیگران نگوییم : " اگه وضه منو بدونی بخدا من از تو بدبخترم " :|
تابع لاگرانژین افزوده میتواند چیز خوبی باشد. تابع لاگرانژین افزوده را اضافه میکنند ب یک مسئله ی مقید تا تبدیل شود ب یک مسئله ی بی قید . بعد جواب هایش ب دست می آیند ، ب راحتی! آقای خدا روی سخن من با شماست. برای فینگیلتان چند فقره تابع لاگرانژین افزوده تجویز بفرمایید. شاید این فن کارساز شد. هوم ؟ نظر شما چیست؟
بدون شک اگر یک جایی برای دیوانه های کتاب خوان وجود داشت مامان در اسرع وقت من را میبرد و ب آنجا معرفی میکرد. من هروقت میخواهم فکر نکنم کتاب میخوانم مثل دیوانه ها کتاب میخوانم . مامان این را درک نمیکند او فکر میکند من ب خاطر کتاب خواندن این شکلی میشوم من نمیتوانم ب او ثابت کنم عکس این قضیه برقرار است این را خیلی وقت پیش فهمیدم .
این روزها هم دقیقن همین وضع را دارم میخواهم فکر نکنم با تمام وجود میخواهم ب اتفاقاتی ک افتاده و دارد میافتد فکر نکنم همه چیز ب هم ریخته و من هیچ چیز را نمیتوانم درست کنم ، هیچ تلاشی از جانب من ب حل ماجرا کمک نمیکند . این یکی از مزخرف ترین موقعیت هایی است ک یک انسان میتواند در آن قرار بگیرد . برای همین هم من باید بنشینم یک گوشه و فکر نکنم. هی از خودم میپرسم : " آیا ضروری است ؟" و یک صدای لعنتی از ته توهای مغزم هی میگوید "ضروری است ضروری است ضروری است"ته توهای مغزم راست میگوید ضروری است یک عالمه گذشته توی اتفاقی ک در لحظه ی حال دارد میافتد جمع شده است پس لحظه ای با این ویژگی ضروری است من از پس آنهمه اتفاق ک در گذشته افتاده بر نمی آیم من توی خیلی از آنها نبوده ام من فقط میتوانم بنشینم و فکر نکنم من فقط میتوانم فرض کنم -صرفن فرض- ک یک روزی همه مان یک جور خوبی از این خواب بیدار میشویم من فقط میتوانم بنشینم یک گوشه و کتاب بخوانم .
گوش بدهید این آهنگ را از اینجا . معرفی شده توسط خانوم ویرگول -از کشفیات جدید:) -
- مخصوصن اون ی تیکش ک میگه من حس میکنم خیلی فینگیلم - I am feeling so small-
من سه روز است دارم ب این موضوع فکر میکنم ک آیا ریاضی 1 ،ریاضی 2، ریاضیات مهندسی ، محاسبات، معادلات، دو جلد آمار مهندسی -ب قطر دیوان حافظ- و درس شیرین :| فرآیندهای اتفاقی برای صاف کردن دهن اینجانب کافی نبود ک بهینه سازی را هم ب لیست بالا اضافه کردم ؟ آیا نبود ؟ آیا من عبرت نمیگیرم ؟ عادم نمیشوم ؟ :|
ب یک فروند دوست خوب ک غر غرو نباشد حال داشته باشد کلی راه برود هعی ب فینگیل گیر ندهد ک چرا اینقد ورجه وورجه میکنی :| توانایی پخش شدن در چمن و خوردن بستنی بعد از کلی پیاده روی را داشته باشد - فعلن تا همین حد کافیه - جهت رفتن ب نمایشگاه کتاب نیازمندیم . ظرفیت محدود .
+ هما ! از اونجا ک تو هیچ کدوم از آپشنای بالا رو نداری از الان تو لیست ذخیره ای
آورده اند ک اسکولانه ترین لوکیشین ثبت شده از آن حضرت همانا لوکیشنی بوده است ک جنابشان دست چپ همایونی را با دست راست لاک میزده اند .
+ من بلاخره لاک پوست پیازی خریدم
" این یک داستان قدیمی است. ما همیشه اسیر احساسات میشویم . چطور باید خودت را از این بند رها کنی ؟"
" اگر ب عقل بی توجه باشم اسیر احساسات خواهم ماند - مثل لذت های حسی ، ثروت ، شهرت - "
" ما میدانیم ک عقل از پس احساسات بر نمی آید "
" بله فقط احساسی قوی میتواند حریف یک احساس بشود . کار من مشخص است باید یاد بگیرم عقل را به احساس تبدیل کنم"
از کتاب عزیز اسپینوزا
ناگه اجل از کمین برآید ک منم ؟! حس قوی مرگ ، یک کل است ک همه ی حواس نسبت ب آن تبدیل ب جزء میشوند. این کل بیان میکند اگر احساسات جزیی ب چیزی بینهایت و ابدی متمسل نشوند ، همه زندگی یک انسان میتواند در کسری از ثانیه ب معنای واقعی کلمه پوچ بشود. لحظه ها میشوند تمام زندگی یک انسان و تمام زندگی یک انسان یعنی تمام سرمایه ی یک انسان.
پارسال کوله سیاهه گیر کرد توی در آسانسور و بندش پاره شد امشب مامان کوله سیاهه را آورد و گفت بندش را درست کرده یک چیزی توی جیب کوله سیاهه بود. مامان پرسید : " سعیده ؟ چرا زل زدی ب این گوسفنده میخندی ؟ "
گفتم : " آخه یادم رفت آب و علفشو ب موقع بدم "