سر شام می فرمان: من رئیس فلان جا شدم. میگم خب چرا میخندین حالا؟ میفرمان : آخه الان جلسه داریم. :|
امروز تی وی داره ی نشست رو پخش میکنه که آقای پدر هر سال میرفته. میگم : شما امروز نباید میرفتین اینجا؟ میفرمان : رفتم دیگ الان دارم گوش میدم چ خبر بوده. :|
آیا از چنین پدری نباید الگو گرفت ؟ :))
با آقاجون رفته بودم توی باغچه سبزی هاش. توش خیار هم کاشته بود. خیلی بچه بودم یادمه. آقاجون اصلن دوست نداشت بچه ها اون طرفا پیداشون بشه. ولی خب، بچه ها عاشق خیارای نو رسن. داشتم می رفتم سمت بوته خیارا ک صدام کرد " وایسا باباجان من خودم برات میچینم" من لب برچیدم، گفت " خیار ناز داره بابا میدونی ینی چی ؟" گفتم نه . گفت "ینی اگر پا رو یکی از برگاش بذاری کل بوته اش خشک میشه " سرش رو آورد بالا ی خیار داد دستم ، گفت " مثل دختر من" .
" وای مامان غلط کردم چرا اینقد سخته " از رسته Ctrl+Z های آن امام در کلاس باله :|
من نمی فمم چرا " مشکلات مرتفع شد" ینی " مشکلات حل شد یا از مشکلات کاسته شد" چ جوری خب ؟
علاقه با تمرکز رابطه ی مستقیم داره. هرچی علاقه ی آدم به چیزی بیشتر باشه بیشتر هم میتونه روش تمرکز کنه. من تو ی اتوبوس شلوغ وسط ی روز خیلی گرم می تونم یکی از مقاله های رشته ی اولویت دومم رو بخونم و حتی اینقدر روش تمرکز کنم ک ایستگاه مقصدو رد کنم در مقابل من میتونم تو ی اتوبوس شلوغ وسط ی روز خیلی گرم یکی از مقاله های رشته ی خودمو بگیرم دستم و همش حواسم ب این باشه ک اتوبوس چقدر شلوغه هوا چقدر گرمه لعنتی چرا نمیرسیم و حس کنم دارم بالا میارم حتی .
اسف باره.
همسایه بغلی تند تند کوبید ب در. درو ک باز کردم اون ی جیغ بنفش کشید من سه متر پریدم هوا ی جیغ بنفش کشیدم درو کوبیدم ب هم :| بعد ک نفسم جا اومد درو باز کردم دوباره، گفتم چی شده؟ گفت ی مارمولک اومده بود پشت درتون میخواستم بگم درو باز نکنید تو نیاد. بش میگم کوش الان ؟ میگ درو ک کوبیدی ب هم له شد اون وسط
. بعد مسئله ای ک اینجا وجود داره اینه ک دکتر وقتی تو میکوبی ب در آدم درو باز میکنه دیگ. در زدی ک بگی درو باز نکنیم ؟!
آدما بزرگ میشن بعد کم کم با رنج های زندگی روب رو میشن مشکلات دیگرانو میبینن و درکشون میکنن. آدما از ی جایی ب بعد می فهمن زندگی اون بهشتی ک فکر میکردن نیست. از ی جایی ب بعد میفهمن رسیدن ب چیزایی ک واقعن میخواستن اون لذتی ک واقعن فکر میکردنو نداره. برا همینم برای بعضیا تیشه میخوره ب ریشه ی اون چیزی ک بش میگفتن "اعتقادات" و بعضیا هم سفت تر از قبل میچسبنش چون میترسن رهاش کنند یا بهش فکر کنند. ولی واقعن اعتقادها فقط میتونن تو همین دو جهت عمل کنند ؟ فقط میشه انکارشون کرد یا برای فرار از ترس رو ب رو شدن با واقعیت سفت بشون چسبید؟ از اونجا ک خیلی از اعتقادا فراطبیعی اند با علم تجربی قابل اثبات نیستند ولی ی چیز خیلی خوبی که راج بشون وجود داره اینه که " نه میشه ردشون کرد نه تایید".طول زندگی ما نامشخصه ولی چیزی ک واضحه اینه ک ته داره. همه ی ادما تهش ب ی چیزی احتیاج دارند ب ی چیزی ک بتونن بهش تکیه کنند. شاید اگه الان از ی آدم بپرسی تو کی هستی ؟ بگ من دکترم من موفقم من مهربونم من ... ولی تهش اینو نمیگه تهش اگه از ی آدم بپرسی تو کی هستی ؟ تنها جوابی ک میتونه بده اون چیزیه ک بهش اعتقاد داشته. آدما باید ب ی چیزی اعتقاد داشته باشن فرقی نمیکنه چی باید ب ی چیزی اعتقاد داشته باشن و گرنه" تهش هیچی نیستن"
غرور داشتن ی مزیته. ولی غرور داشتن ی آدم نسبت به کسایی ک دوستشون داره و براش عزیزن نه تنها ی مزیت نیست بلکه ی اخلاق ب دردنخور محسوب میشه.
من زیاد آب میخورم واسه همینم همیشه ی بطری آب معدنی تو کیفمه یا دو رو برم ی لیوان آب هست. من وقتی ی مطلبی رو میخونم ک نیاز ب دقت و تمرکز داره هی جامو عوض میکنم از این ور ب اون ور. جمع این دو تا با هم میشه اینکه من روزی چندتا لیوان آبو شوت میکنم رو فرش .
آدم اگه ی روز صب از خواب بیدار بشه و ببینه چیزی تو خودش برا تغییر دادن نداره مرده ی جور مرگِ غیر فیزیکیِ یواش.
یکی از مزایای تنها بودن اینه ک میتونی صداتو تا جایی ک دلت میخواد ببری بالا همراه همایون" خمش باش" بخونی.
باید ی مکانیزمی تعبیه بشه ب اسم " بیل هوشمند زیر صندلی" . این بیل هوشمند زیر صندلی باید ب محض اینکه یکی از این ردیف اولی های همیشه در صحنه دهنش باز شد و خواست ی سوال چرت بپرسه خودش وارد عمل بشه و طرفو خاموش کنه.